تبليغاتX
کبوترانه

 

دفتر اوج بی جواز (مجموع سروده های آزاد و کلاسیک ) کلیک 

شرمنده ی عزیزانی می باشم که لطف نموده و پیام می گذارند . با عرض پوزش پیام ها برای نمایش تائید نمی شوند . اما همه را با جان ِ دل خواهم خواند .

 

خلسه

91/02/03


کمی که سفت تر خیره می شوم به تو
انجماد طرح لبانت  وا می رود در قاب
و خنده  پشت  ِ خنده
از سراشیبی  ِ دهانت  چکه می کند توی  دهانم
.
.
.
کیف  کردی  ؟!
از شعری که هنوز پا نگرفته می خواهد در تو قدم بزند
و شاعری که نمی داند خنده اش
از کدام آینده پرتاب شده است روی صورتش !  

خنده ی بی شناسنامه ام را زیر بغل گذاشته  
از پله های تقویم  ، دوتا یکی بالا  می روم
می رسم  به جایی که دیگر فراموش می کنم
مثلا شب لای پنجره گیر کرده است  و ُ
دستی نیست یک مشت صبح روی پنجره بپاشد

اینجا  همان جایی ست
که وعده ی دور ِ دستانت
موهای خسته ام را می تکاند
و نگاه مرده ام را
از روی پلکم ریسه می کشد تا خورشید
.
.
.
ساده بگویم 
اینجا
 پر از ابیات ِ   خنده ی  شاعری ست  
که هیچ دیوانه ای روی لبش شبیه آن نسروده


*****

یک غزل بسیار زیبا که از جانب استاد جابر ترمک به حقیر هدیه شده است را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 


دیدی ؟!
چگونه بهار سرفه می کرد
از هوای سربی ِ آن روز !
وقتی که سبزه ها طفره می رفتند
از گره خوردن هایی که گره گشای هیچ آرزویی نمی شدند

حالا
اگر سیزده را از عید برداری
و مرا هم  از سیزده ِ تحمیل شده در شناسنامه ام ،
لب گزیدن های مداوم ِ این حسرت ِ خیس چه می شود ؟!

خوب تر نگاه کن
رد جا مانده بر گونه هایم
با رد پای ِ کاش هایم سر وُ سرّی دارد

مادرم همیشه می گفت
در یکی از همین وقتهای بی وقت
پرنده ای از آنور ِ خورشید می آید
تا آرزویت را به گوش خدا برساند
مادرم همیشه ساده حرف می زد
حتی ساده تر از وقتی که
فلسفه ی جز زدن ِ  آتش ِ کبریت در آب را
ترکیدن چشم حسود تصور می کرد
و من با سادگی ِ همان دامن
کسی را طلب کردم
که سهم نداشتنم  از او
بیشتر از داشتن هایم است

در هوای سربی آن روز
که خورشید تبدار تر از همیشه می بارید
زنی را به یاد آوردم
که دانه های فیروزه ای ِ اشکش را سر انداخت
و خودش را شکل حسرت می بافت تا رج آخر
تا تن پوش مردی باشد
که جای پایش کنار آن درخت
تنهای تنها دفن می شد

حالا دیگر
خورشید از روز می گذشت
و عقربه ی ساعت ،  روی چهل عرق می ریخت
درست همین جای حسرت بود
که مرد  دوباره زاده می شد
از نطفه ی آهی پوشیده از سکوت
رنگ پریده تر از پائیز ....


****
عزیزان ترانه سرا : یک کامنت اطلاعیه از جناب عماد بهاری را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 


تنها چند نفس مانده تا بهار
و من
حوصله ام را در جیب لباسم گذاشته ام
- کنار جوراب ِ تو در تو  -
و دور تر از جالباسی
پرت شده ام میان انبوه ِ این همه دود
که دشمنانه دوست می دارندم

عصر بخیر می گویم به بارش بیمار ِ آفتاب
گلدان ِ غروب را  آب می دهم روی طاقچه
تا شب قد بکشد  به بلندای پنجره
حالا می شود به دور از هر چشمی
راحت تر سنگینی ِ بی وزن ِ  بهار را گریست

صدایی میان ِ دو حادثه در گوشم چرخ می زند 
بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی !
آخر
با اینها مگر می شود زمستان را سر کرد
وقتی در آن سر سال
مردمان گیج چشمانم هنوز باید
خسته تر از دیروز
سراغ تو را از تلاوت نماز شکسته ی قناری بگیرند

بی تو
بهار قابی نیست که در پناه چهار چوبش زیبا شوم
می دانی ؟
بهار ،
بی حضور خنده ی تو
شبیه شعری ست
که شاعرش را گم کرده باشد



دو کامنت شعر زیبا از سرکار خانم ها اعظم گلیان و اعظم اکبری و یک کوتاه فوق العاده از سجاد قنبری را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 

90/11/22

" تا نگاه می کنی
وقت رفتن است  "
ناگهان تمام می شود تمام ِ روز
می روی  و شب به روی لحظه ها شناور است

می خزم درون شب
تکیه می دهم به مرگ
می روم که شب کنار ِ مردنم
با نبود ِ بودن ِ تو تار تر شود
پشت ِ هفت چین ِ غصه ها
مردی از تبار ِ درد  در به در شود

لحظه ای بخند قبل ِ مردنم
تا دلم  درون قاب خنده ات
- در دمی که آخرین دم است -
پر تپش تر از همیشه  زندگی کند
فرصتی نمانده تا شکستنم
لحظه ای بخند تا همیشه روح ِ خسته ام
در حوالی ِ سماء ِ چشمهای تو
جاودانه عاشقی کند

می روی و می روم
تو به سوی چشمه ی ستاره ها و ُ من کجا !
نا کجا ......
می روی و می رسی
شک نکن به پاکی ِ دعای من !

می روی و می روم به نا کجا
کوله ام پر از هوای خاطرت
خاطری که شکل بوسه ات همیشه گرم
شکل دستهای پر نوازش ِ تو  نرم
شکل ِ بودن و نبودنت
شکل  گریه های تا سحر
شکل کودکانه های وقت ِ خواب با عروسک خیال
آه ای عروسک خیال !!!

می روی و وقت رفتنت بخند لحظه ای ،
تا که نا کجای من
شکل ِ شعر عاشقانه جاودان شود .....


دو شعر زیبا از  سرکار خانم ها  اعظم گلیان و محبوبه رئیسی در خصوص سروده فوق را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 

... و اما  اینروزها
چشمانم پر از ندیدن است
و من شکل ِ کودکی هایم
که سالهاست گریه اش درون  ِ   آلبوم  ِ عکس جا مانده
زیر ورق های چسبنده ی  روزهای انتظار
ضرب ِ صامت ِ گریه ام  مدام ....

اگر بخواهم
بیشتر خودم را برایت بنویسم
طعم آب و دریا گرفته ام
با  موج  ِ کوچک  ِ صبری  در ساحل
که مثل جوانی  ِ مادر
تا چشم بر هم زدنی  ته می کشد...  و َ  تمام  !

عجب دلشوره ی شاعرانه ای ست  - دلتنگی -
دلتنگ ِ تو بودن
دلتنگ ِ شاعره ای که عاشقانه اش   را
هیچگاه  عطسه نکرده است
تا نفس باز کرده باشد
به قیمت تقسیم  ِ بی اراده ی عشق !

و تنها تویی  شاعره
که می فهمی
تشنگی در آغوش آب چه طعمی دارد

می بینی ؟
آنقدر از خیال تو خیسم
که  دست و پا شکسته تر از تکلم  ِ آفتاب  ِ بهار
واژگان بی تکلف را تکلیف می کنم
تا شاید خبرت کرده باشند :
مردی ایستاده بر پاگردی آبی
درب ِ خانه ی خورشید را می زند

                             ****

نقد استاد جابر ترمک و چند  کامنت  زیبا از شاعران :

سرکار خانم ها ابوترابی ؛  رئیسی ، اکبری ، را در  ادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 

می آیی با من ؟
تا خودمان را غش کنیم وُ بلا بگیریم ؟!
توی  حلقه ای که خودش را گیر می کند بر تنم   ،
و بلا  شَویم
میان ِ  سلسله مویی   که شلال تر از شب
روی  شیروانی  ِ شانه ات  شعر می خواند !

آخر این که نمی شود
هر شب دو نقطه بگذارم
و یک ستاره از کیسه ی آسمان نقل قول کنم  ... ( *: )
که مثلا  لبهای من بسوزد و ُ گونه هایت تب !
و طعم ِ سیم و بوسه  در اسارت بطری
- زیر ِ چوب پنبه ای  که سفت خودش را  زور زده است -
زور ِ نشستن بر  ساحل ِ سیب را کم بیاورد ،
و تو هی هندسه ی نگاهت را برایم پیام کنی
- کوچک -

بگو که  رد ِ التهاب ِ این شعر
تو را  یک راست می آورد
تا بوی شعور  ِ تا نخورده ی گیلاس !
لای نفسهایی که ولو می کنیم توی هوا ،
و آه و ُ  اوه می خندیم
به ریش  ِ بند نخورده ی   باکره ی  پیر ِ فاصله
که جواز ِ تجاوز ِ  آغوش را باطل کرده است !

به جان ِ همین شمع که می خندد
شب با ماست  مخاطب !
بیا به شرط  ِ شیر و شلیل
پیش برویم تا شهلای چشمی که ابرها  را قدم می زند !
تا  آه !
آه ...
آه !
*
سیگار ....
سیگارم کو مخاطب  !؟


اشعار  تقدیمی ارزشمند به حقیر از جانب شاعران  بزرگوار ، استاد ترمک ، سرکار گلیان ، جناب یعقوبی ( سکوت ) ، سرکار ابوترابی ،   و ا.اکبری را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 

درست شکل ِ منی
شکل ِ جمجمه ی ترک خورده ی خورشید
که همین چند ساعت ِ پیش
در تابوت ِ عصر بردندش که نمی دانم کجا چالش کنند

من این را از زخم ِ گوشه ی اشکت فهمیدم
که حالا هول برم داشته ،
دردم آمده ،
و شعر را شش ماهه  فارغ شده ام

بگذار شاعران ِ خیلی شاعر
گوش ِ فرزندم  را بپیچانند و تحقیرش کنند
مثل ِ مادرم
که صدای پهناور دستش
هنوز در  پس ِ کله ام سوت می کشد
- خاک بر سرت -
زلف و عینک و ریش ِ بزی که شاعرت نمی کند
و من تازه می فهمم
چرا پدرم از تمام شاعران  شاعرتر شد
حالا
در این عرضه گاه ِ تعصب
تنها  تو هستی که می دانی
چقدر زور می زنم تا دردهایم را ساده تر  بزایم

بگذار با تو ساده بگویم
که چقدر شکل ِ منی
دلتنگ ِ هوایی هستی که پوسیده نیست
و دلت برای سَروی  می سوزد که در اتاق روئیده !
و سقف ها ...
آه ...
سقف هایی که سهم ِ آسمان مان  را
دست رشته بازی می کنند !

پرده ها را کنار نزن مخاطب
پنجره خیلی هم که مرام بگذارد
تنها حسرتمان را به گوشه ی آسمان گره می بندد
اصلا می دانی ؟!
گور ِ  پدر ِ آسمان
آسمان باشد برای همان شاعران ِ خیلی شاعر
و آن شاعری که از تمام شاعران شاعر تر شد !
تا انواع و اقسام ِ زلف ها را ردیف ِ غزلهایش کند
و باده به دست
معنای ( دنس ویت می ) را یواشکی از فرزندش بپرسد

همین قدر که کبوتر بچه ی  علیل ِ شعرم
در  آسمان ِ آبی ِ چیت ِ  دامنت
تاتی تاتی  کند
برای دلخوشی من کافی ست ....




 
مجموعه شعر "با کبوترانه همراه"  از سرکار اعظم گلیان 


عرض ادب خدمت دوستان و شاعران عزیزی که همواره با حضور انرژی بخش خود در وبلاگم ، باعث انرژی بنده بودند . و همیشه با نقطه نظرات ، دیدگاه ها و کامنت های پر مهرشان ، این برادر و شاگرد کوچک را مورد لطف و عنایت خود قرار داده اند . کامنتهای شما بزرگواران همیشه برایم مقدس بوده است . حتی به یک سلام سرسری ....

باید بگویم که  بارها و بارها آنها را مرور می کنم و هر بار بیشتر خود را مدیون لطف و محبت شما دوستان می دانم .
و امشب نیز ...
 باز شاهد ِ شاگرد نوازی ِ یکی دیگر از اساتید شعر و عاطفه بودم . استادی که دست بردن به قلم ِ مهر را به بنده می آموزاند .
کامنتی دریافت کردم و آنقدر این کامنت برایم ارزشمند است که به خود می بالم ، از اینکه شاعری توانا چنین هم گام با کبوترانه هایم قدم برداشته و منت بر قلم ِ حقیر گذاشته است .
 تنها می توانم سخن کوتاه کرده ، و  شما بزرگوارن را در ادامه مطلب به این سراسر  هنر و احساس و اندیشه دعوت نمایم .م.ی لولی وش


ادامه مطلب
 


در حوالی ِ لبخند ِ قوز کرده ام
آرام تر پلک بردار به رفتن 
بنشین
کنار شب ِ  پلاسیده ی  بی خورشید
بی آنکه دهانت شکل ِ خواب بگیرد !

به من نگاه کن
هیبت مردی که قد می کشد در چشمت ،
مردی  که تمام ِ شب
جرعه نوش بوده  از
اندوه ِ پنجره ای تر از تاریکی  
و حالا خنده  بالا می آورد
به همت ِ  انگشت ِ اشاره ی  جنون

شاید تو بدانی کدامم 
بگو
نقش ِ  یخ بسته ی کدام  سلامم   ؟
که دست ِ صدایم هرگز به آسمان نمی رسد
و لبانم
در آه ِ حسرت خوشه ی خورشید خشکیده است

لبخند ِ نقاشی شده از برق ِ صاعقه ام شاید ؟!

اصلا
لبان ِ ترک خورده ی کدام  شکوفه ام به راستی
که در زمهریر نیز آغوش گشوده ام 
اینگونه  که می بینی
شکفته ام به تبسم
در برف
دیوانه ام  بانو   ؟

دیوانه ام
آری ...
و دوان
پی ِ ابری که خورشید را زیر بغل گذاشته و ُ می دود
و من چقدر دیوانه ترم حالا  ....
دیوانه تر از آنم
که کودکی ام  را هنوز در جا مدادی ام تیمار میکنم
و آرزو  می لرزانم
در گوش ِ پرّه های دوچرخه !

این آخرین آرزوی من است  که می چرخد و ُ  می لرزد !
قبل از آنکه عشق را بزرگ شوم
و دریابم
فاصله زخم ِ ناسور ِ صبر ِ ثانیه هاست

آه ...
کاش خورشید در همین خیابان ِ  پشتی دکه داشت
تا جای سیگار و سرفه
تنها یک پنجره صبح می خریدم
این
آخرین آرزوی من است  .....

 


پریشان که می شوم
می آیی !
با همان ستاره ای که با التماس
خود را به گوشه ی چشمهای تو آویخته
تا عاشقانه تر بتابد

می آیی
و کوچه ی ذهن زانو می زند به رسم ِ رویا ،
کبوترانم
یکی یکی پر می سایند
روی رد ِ قدم هایی که عادتشان داده
همپای قدم های نوپای شعر
به دنبال عاشقانه ترین واژه ها رها باشند

می دانم
هنوز آنقدر بزرگ نشده ام
که گیج گیجی راه نروم در تو
و عریانی ام را هنوز
هیچ نوشت افزار فروشی فریاد نکرده است در ویترین !
چرا که هیچگاه
از خشاب و خشم و خنجر
سخن نخراشیدم به نام ِ رسالت !

همین که می آیی کافی ست
تا برهنه شوم در خلاصه ی یک تصویر
و تابش ِ سیب روی شاخه
عمیق ترین تصویری می شود
که مرا  خلاصه می کند در تو ....
در واژه های خیلی ِ خودمانی ِ شعر ....

لب گزیده تر می شوی حالا
اگر بگویم
عاشقانه گستاخ شده ام آری !
من
هوس بازترین سراینده ی این شعرم
آنگاه که تو در میان ِ شاخه های خیال
سیب می شوی و دندان می کنی مرا
.
.
.
نگاه کن !
چگونه است که هر وقت می آیی
مروارید در چشمم به محصول می نشیند
و هر دانه اش نقطه می شود
در انتهای شعرهایی که همیشه ناقص مانده اند ..... !


دو  بداهه دلنشین از بزرگواران   سرکار خانم ابوترابی و سرکار ا.اکبری با الهام از شعر فوق را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 


هر وقت که می وزد
- شعله ی   انار ِ  درخت ِ حیاط  را می گویم -
کسی در چشمم  زاده می شود
که با طعم ِ کوکانه ی انار و گلپر 
روی شانه ی لحظه هایم تاب می خورد
از من ستاره باف تر دیده بودی  بانو ؟!

 تاب می خوری و ُ  مدام  قد می کشی
از این سر ِ صبح
 تا سرک کشیدن ِ  زودهنگام  ِ عصر
و من  چقدر دلم می خواست
کفشهایت  می مردند  !
تا در تعطیلی ِ تبصره ها
چال ِ ساعت ِ هفدهم را
 با چال ِ کفشهای تو یک جا کنده باشم  !

بیراه نیست اینکه بگویم
آنقدر خیابانهای  شهر را در تو خیسانده ام
تا شاید عید که می آید
کوچه را  سبز شده باشی  !
کنار ِ هفت سینی که سین ِ اولش
 سلام ِ  ساده ی توست !
 از من آسمان پرداز تر دیده بودی بانو ؟!

 از شهر پنهان و ُ از تو چه پنهان ،
سایه ی توست روی حصار ِ تنم !
وگر نه  آفتاب و درخت ِ انار
تنها هنرپیشگان ِ حادثه اند !

می بینی بانو !
چگونه  همرنگ ِ موهایم
واژه  می چینم  که راه را گم نکنی
انتهای این راه که رسیدی
سراغم را از آینه ای بگیر
که پای زمستانش روی زمین
دیگر  نمی لرزد !


بداهه ی بسیار زیبا از خواهر خوبم سرکار خانم بنفشه ابوترابی را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 
می بینی ؟!
 سرک های گاه به گاه ِ نگاه ِ  شهر
چگونه جمله ها را وارونه قدم می زنند ،
و واژه ها  بزک شده با  عشق ،
روبان ِ مهر ،
لگد مال ،
ماست مال ،
شعر ،
آه ..... شاعر ! شاعر ! شاعر ؟!

تابیده ام شاعر
بی تاب و ُ هیچ تابی تابم نمی دهد
جز تب و تاب ِ تو  بی تو با خیال !
خیال و ُ ... خیال ......
حالا می شود دور از تمام ِ سرک ها
بلندای بانگ ِ  سکوت  را به رصد نشست
و دوباره مرور کرد آنچه را که بی تو .... با تو .....

(شب بود ...
ماه پشت ِ ابر بود .... )
به آسمان نگاه می کردیم ،
 آسمان پای هر ورق از دفتر ِ عشق ، پنج ستاره  می چسبان د .
چهار لنگه کفش
نشسته یک در میان جفت به جفت هم
و فاصله تنها سرمه ی چشمهای تو بود و ُ
نم ِ چشمهای من !
چشمت را باز نکن شاعر
صدای خروس همسایه است که صبح ِ دیروز را قضا می خواند !
هنوز مانده تا بپریم !!!
تو که می دانی از ارتفاع ِ رویا پریدن چگونه زخم می زند
چشمت را باز نکن شاعر ، هنوز مانده تا صبح  !
چقدر دلهره دارم ....
آه ...

دستت به ماه می رسد ؟!
قرص ِ ماه و ُ ...
  زیر ِ زبان وُ   ....
آرام آرام آرام .....

شاید بهتر باشد  بیشتر  بتپم
آنقدر که هیچکس جز تو نفهمد  شاعرم !!!
اصلا مرا چه به شاعری ،  شاعر !
بگذار عریان بسوزم  !
هذیان ، ژاکت ِ  آرایه  نمی خواهد
تو بدانی  کافی ست  ،
تفسیر باشد برای کودکان ِ امروز ، که فردایی دور
تبم را به شقاوت چاپخانه ها می سپرند ....

راستی تو که  می دانی ؟!
پروانه ای که هرشب
چشم بسته می چرخید دور ِ شمعی که در اتاق نبود

چگونه  می سوخت ؟!؟!



تقدیمی ارزشمند و زیبای شاعره سرکار اعظم  گلیان ( ماهور ) به شعر فوق را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 

خواب دیدم بانو  !
عقربه های شب
زودتر از معمول
به قرار خویش می رسیدند
و صبح
از بارش  لبخندت بر می خواست ،
 
چشمانم
-  ناشتا  -
به نوبر ِ گیلاس نشسته بود
در جشن باشکوه دو بالاپوش ِ رقصان ،
روی شاخه های  چوبرختی ،
 که در پائیزی  چهارفصل
خشکی ِ  فاصله را تجربه میکرد !

خدا کند
دهان پنجره قرص بماند ،
تعبیر خوابم را فقط  آن  پنجره می داند
که صبحانه مان را می چید
روی سفره ی آغوشی
 که طعم عسل داشت و
عطر ِ نان ِ گندم !



نقد شعر را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 



به سرایدار خانه مان سپرده ام
کفشهای کوچه که جفت شد
گوش به زنگ ِ نگاهی دور دست بماند
و نشانی ساده ام را
به بند ِ رخت ِ حیاط بیاویزد !
گفته ام
لب ِ پنجره که بخارد
کسی  نشانی ام را
از آستین ِ همیشه خیسم خواهد گرفت  !


می بینی بانو !
آمده ای  و ُ
من  هنوز برایت نشانی می گذرام !
هنوز ته مانده ی خیس  ِ آستین ِ انتظار را
به بند بند ِ شعر گیره می بندم ،
چرا که تو
چنان آمده ای که انگار نیستی !
نزدیک تر از چشمی و دور تر از آسمان
آه ......
خورشیدک ِ من  !!!



حالا که نزدیکی و دور
حیرتم آنقدر شاعر شده است
که سرگیجه ی آفتابگردان را
برای لفظ ِ سرد ِ باغچه
 
توجیه ِ شاعرانه بیاورد  !

اصلا بگذار پچ ِ پچ ِ کلاغان حیاط هم
گیج ترم کنند !
شاعرترم !
غریبانه تر از ریزه ی رویا !
من
به همین بغض ِ تشنه ای که با تو .... بی تو افطار می شود
دلخوشم  بانو !!



                         
م.ی لولی وش

 

درب ها را بگویید باز نشوند ،
بچسبند پنجره ها سفت هاشور میله ها را 
که من اسارتم  را به اسیری  کشانده ام 
یک نردبان بالاتر از خیال
درست لحظه ی میلاد ِ تبسم ِ چشمی
که رنگ ِ عبور به خود گرفته بود !

سر برافراشتم تا عبور
سر بلند تر از سروی که آسمان را به سخره می گرفت
آنگاه که ستارگان مغرور 
رنگ  به تحقیر ِ افول می دادند
از درخشش زنانه ی نگاهی 

و  زن .....
روی کبودی ِ ترکه ای خشک
آویخته به استیصال ِ گلبرگ
فهم ِ ریزش را برای باغ به تفسیر نشسته بود ،
شعر ِ دهانش را باد مزمزه می کرد
بی آنکه بخواند به خویش
تصویرساز ِ  نفسهای گلی بی بهار را !

آه...
نفسم می  ریخت که می دیدم
شاه بال ِ شعر  در سایه می سوخت !!

عجالتأ به درب ها بگوئید باز شوند
و پنجره ها وُ هاشورها را ....،
نفسهای شعر سهم ِ من بود
سهم کبوتری که پرش مهر بود  وُ بالش رویا ،
وقتی  با پرو بال ِ عشق قصد ِ پرواز کرده بود !

 

از تو دلگیر نیستم
تنها  دل ، گیر ِتوست
که اینچنین گلایه ها
بر سرانگشتان ِملتهب
واژهایی تلخ می نشانند !

هرچه آسمان ریسمان بافتم
قسمت نشد که  بمانی
ملالی نیست بانو

دلم
برای چهارده کبوتری می سوزد
که امشب
بر شانه ی ستارگان رج خورده تا گور
تششیع می شوند

 هرچه گفتم بانو ؟!
بگذار کبوترانم
جلد ِبام ِتنهایی ام باشند ،
تو  مهر پاشیدی و
کبوتران
هوایی ِدانه ی  مهرت !
می دانستم
شاعری که حسش را
بر پای کبوتر گرسنه آویزد
هرگز به آسمان هفتم نخواهد رسید 

آن کبوتران همه ی احساسم بودند بانو !
دیگرنه کبوتر ماند و
نه احساس و
نه من !

حالا اگر
چراغ خواب ِقرمز ِ  اتاقت
تا صبح هم روشن باشد
احساس مرده ام
بر حسرتم  چنگ نمی زند
که برلبان  ِچه کسی
گیلاس می کاری !

می دانم
 روزی گلایه ام را می خوانی
و آنروز  اگر !
 به سراغ من آمدی ،
 برای من ای مهربان  *
مشتی کافور
پارچه ای سپید
و چند خطی  الرحمن بیاور
احتمال ِاحیاء شدنم
اندک است بانو !

-----------------------------------


* به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ..... (فروغ فرخزاد)

 
آنروز که آینه زنگار بسته بود !
و درخت پیر
زخمی از بوسه های دارکوب
به داس و نیمکت و مداد می اندیشید 

آمدی ،
گفتم سلام
لبخند زدی و لبخندت
سرچشمه ی همه ی رودهای عالم شد
در گوشه ی دنج ِ لبخندت 
تمام خستگی ام را
بر درخت ِ آسودگی آویختم
تن به آب زدم ،
بر زلف پریشان آینه ،
شانه بستم ،
رویم را شستم      
شدی آبرویم  !

آنروز
بی گل و گلدان
بی گلاب و گلاب پاش
انار دانه کردم برای مهرت
و محرم شدیم در قاموس آفرودیته
 و آغاز شد
زندگی ِ مشترکمان
زیر دو سقف !

دور بودیم و عاشق
و نگاهمان
تنها در ماه به هم گره می خورد
جایی که خدا
برپیشانی ِ آسمان
بوسه  کاشته بود !

(هان !
چه می گویی ساده ؟!
شاعر روزهای  خوب ِ خوش باوری !
امروز را نمی پنداشتی
که در دلت
شوره هایی مدام می لرزند
و زنگار ِ آینه
برایت مرور  می شوند )

آه
کاش میشد بانو
از نو شروع کنیم 
بیایی       
بگویم سلام
شانه بالا بیاندازی ،
ناشنیده بگذری ،
و تمام !


م.ی(لولی وش)

 

این خط و این نشان !
در انتهای خط
نشان از مردی ست با سجده ای طولانی
به قاعده ی پلک زدنی از تو
وقتی مبهوت
استغفار از عشق را
به تماشا می نشینی

بر سجده ام خورده مگیر بانو
چرا که تو نیز
روزی سجده خواهی برد !

آنروز
که سرخوش از طناب پیچ کردن ِ ماه
باکره ماندن ِ روز را
در خیالی خام به شادی نشسته ای ،
ناگاه
یکی یکی
قطرات ِ وسوسه انگیز ِ ستاره
بر شیشه ی پنجره ی غروب
آهنگ ِ شب می نوازند

شب
به یقین آوار خواهد شد
همانگونه که بر من !

حال
از روشنی استغفار کرده ام
و دل گره زده ام
به سوسوی  مراوده با روسبیان تاریک نشین
که نه دل می شکنند
و نه در ازای دل ِ شکسته ی خود
آهی حواله ی جوانی ام !

این خط و این نشان بانو
در انتهای خط
نشان از مردی ست
که روزی از همه چیز گذشت
برای ته استکانی ، عشق
و امروز از عشق می گذرد
برای دریایی ، هیچ !
و همچنان بازنده می تازد .....

 
هر شب
تا خواب ِ آخرین ستاره
رد لحظاتی را می پویم
که شاید لبخندی از تو
جایی ثبت شده باشد

دیشب اما
در حوالی آن هوای سنگین 
لبخندت
در گوشه ی دیوار کز کرده بود
و من فهمیدم
تا چندی دیگر
حتی لبخندی  خشک هم
میهمان چشمهایم نخواهد بود

دردت به جانم بانو
درد می کشم از حجم ِ اندوهت
حالا تو هر چقدر هم
کوله ی غمهایت را
از چشمان ِ  همیشه بارانی ام مخفی کنی
همین که بگویی سلام
دست تمام ِ غمهایت
برایم رو خواهد شد

آه بانو ...
باید بر دهان آنکس که گفت
زمستان می رود و بهار می آید
سرب داغ ریخت
این چه زمستانی ست
که در رگهای امید
جا خوش کرده است ؟

 آخر کجاست آن خدا
که مادر بزرگ نشانم داده بود ؟
خدا را
کدام از خدا بی خبر اغفال کرده
که بهار را بایکوت کند ؟!
و از ترس جواب دادن
به این همه دل بی قرار 
در پستوی نمیدانم کجا مخفی شود

بیا
بیا با من تا دامن ابلیس
شاید برای تنبیه مان که شده
خدا ،
خودی نشان دهد

بخند بانو
و سیب را
بی حساب و کتاب گاز بزن
بگذار خدای مفقودمان
هرچقدر که می خواهد
برای حساب و کتاب مان
چرتکه بیاندازد

بخند بانو
بخند و برقص با من وشیطان
و باطری ِ ساعت را بیرون  بیاور
تا هیچگاه خبردار نشویم
که در کجای زمان ایستاده ایم

زمان ، جز اعلان ِ
 تعداد گامهای مانده به مرگ
چیزی در چنته ندارد
بگذار در اوج ِ سرمستی و غفلت
به آخر برسیم
تو که از مرگ ِ بی هوا نمی ترسی بانو !؟
می ترسی ؟!
 

من از بهار
تنها یک برگ می خواستم
تا اشک هایم
بر زمین نریزد 

حالا
شبنم که بالغ  نشد هیچ !
زمین به یکباره
لگد کوب ِ تمسخر ِ شهر شد

اما تو آسوده باش بانو
چشمهایت را ببند
و برای دهانم
خرمالو قاچ کن

دریغی نیست اگر
حرف بر زبانم می ماسد ،  
و خناق برای  گلویم
خط و نشان می کشد  

می دانم دیگر
از حجم حوصله ات
سرریز کرده ام 
و تو
برای گریز از سماجت احساسم
بر آستان ِ زمستان
دخیل بسته ای

راضی به زحمت نیستم بانو
نگاه مهربانت را
برای سرد افشانی
آلوده مکن

تنها یک کلام ،
همین که بگویی هیس !!!!!
زبان گس شده را
با آب و تاب ِ خشک شده اش
یکجا خواهم بلعید
قول میدهم آهبانو ....

 

صدای سوت می آید !
قصد ِ دلخون کردنم را داری بانو ؟
دوباره چشمانت را بستی
و انگشت اشاره به هم می رسانی
که می شود یا نه ؟!

بگذار راحتت کنم ،
دانه های تسبیح
حسابی شرمنده ام شده اند
بس که مهره ی آخر
"نمی شود"
 تحویل ِ امیدم داد !

کجای کاری بانو؟!
الستون وُ
 وَلستونی که دل به آنها بسته ای
تا ما را به هم برسانند ،
در رساندن ِ خود به هم نیز
عاجز مانده اند  

ما ،
در آه ِ خود ،
منجمد خواهیم شد  !
تو در مسیر ِ طلوع
و من
در امتداد غروب خواهم ایستاد
شاید تنها سایه هامان
اینگونه
جایی به هم رسند !

 

هیچگاه گستاخ نبوده ام !
مقصر
دو پای احساس نبود ؛
گلیم ِ تنهایی
با حضورت پهنه می کاست !

به نور  قسم
هرچه را که توانم بود
ایستادم  در مرز نباید ها
 تا شاید رسوایی
پیشانی ام را سپید نسازد !
اما نشد آهبانو  !

حال که انگشت شهر
بر دهان ِ تعجب مانده !
بگذار  پرده های اتاقم
تا انتها  کنار زده  باشد
بگذار روشنی ِ آفتاب
گاز زدنم را بر سیب
هویدا سازد

هراسم نیست بانو !
وقتی هبوط برایم
تنها یک افسانه بود !
همین نگاه ملامت بار  ِ شهر
روی قضاوت خواهد کرد
که چگونه یک سیب
مرابه معراج رساند
به مهربان ترین
الهه ی هستی !



 


همین چند سطر کافی ست  بانو !
تا  بدانی
از چه رو  خود را  
به دستان ِ باد خواهم سپرد 

ماضی هایم که بعید

و مضارع

خبر می رساند

 مستقبلی در انتظارم نیست 

 

مجال پرواز نیست بانو !
وقتی شناسنامه ام سنگین
و  زنجیر استیصال
به دو پایم
وزنه آویخته

حالا دیگر
جواز عبورم به آسمان
منتفی ست
و پاسبان تقدیر
در آستانه ی ورود
نبض احساسم را
به بازداشت کشانده است

آه ...
خورشید این روزهای من
به یقین شبی
در هلهله ی ستارگان
با ماه
به حجله ی شب خواهی شتافت
و مرا گریزی نیست
از این تاریکی

اما اگر روزی
حتی به تصادف
نگاهت بر زمین لغزید
پشت ِ پنچره ی رو به صبحم
نشانه ای از خیالت بگذار

مزاق احساسم
سالیانی ست
به طعم ِ آرزو های کال
خو کرده  است

 

شرمگینم  بانو !
آهم
گواه ِ این شرم !

 من در ربودن دستانت
دست داشته ام 
و آنها را دوانده ام 
تا بازی ِ  کودکانه ی عشق

چه می دانستم
هفت چین ِ درد
بر پیشانی ام ،
هفت سنگ ِ کودکانه نیست !

فکر میکردم
قلبت را که روانه کنی
سنگ های چیده بر جبین 
به یکباره  فرو خواهد ریخت

آهبانو !
تو دست ِ نشانت خوب ،
از مهرت پیدا !
من جر زده ام
من ِ باخته در تمام عمر ،
بر گردن ِ پر افتخار تو نیز
مدال ِ بازنده آویختم

 به مهرت قسم بانو !
سزاست اگر روزی
از این هفت چین ِ سنگین ِ بر سر 
سنگ بر چینی
و سنگسارم کنی !

 
گیرم که من عاشق !
- کور -
تو نمی دانستی ؟!
که انگشت ِ سرنوشت ،
در چشمان ِ احساس ،
چیزی جز اشک
به ارمغان نخواهد آورد ؟!

این چه خواب ِ شیرینی  بود  آهبانو ؟!
همچون خواب نیمروز ِ بهاری
سرد و ُ گرم ،
و پتویی که تکلیفش
هرگز روشن نبود !

هی چُرت زدم
در تابش  آفتابی ِ بهار
و سرد و ُ گرم ِ روزگار
بر احساسم تجربه می کاشت !

به آبی ِ پیراهنت قسم
تمام ِ خواب را
بی آنکه پلک زده باشم
لرزیدم و سوختم
و مرداب مرداب
سرخوش گریستم  !

کاش میدانستم
دستان ِ آفتاب
تن ِ هیچ مردابی را سبک نخواهد کرد !
و ابر گونه پریدن
تنها در انحصار واژه ی دریاست .

آهبانو ؟!
بانوی شبهای صبوری و اشک
دیگر لبریزم
 از این همه رویا !
بس است مرا خواب ِ شیرین

بیا و ُ
قاپ نگاهم را که ربوده ای
پس بیاور
مفقود شده ام در خواب
مفقود !

و  بانگ بر می آورم
آی ...
گم شده ام من
کسی مرا ندیده است ؟!

م.ی (لولی وش)

 

می ترسم بانو !
از آن لحظه ای که نگاهمان به هم رسد
و رنگین کمان
تلاقی ِ باران و ُ آفتاب را
در نگاهِ شهر جار بزند !

همین نگاهت ،
کنار ِ ذهن
همآغوش با خیال و سکوت
کفاف ِ پرواز بادبادک را می دهد
حالا تو هی بخند بر رنجوری ام بانو !
مانند این صندلی ِ کنار ِ تخت
که هر شب خواب را در آن می گنجانم
و او جیر جیر می خندد
بر این همه رنجوری
اصلا بگذار بیشتر بخندانمت
می بینی ؟!
پا برهنه آمده ام تا تو ....

آه بانو !
تو چه میدانی
تاول ِ یادگار ِ شب
چگونه امان ِ کفشها را بریده بود

می دانم روزی ،
شاعر می شوم ، 
و  برایت
شعر کفشها را خواهم سرود
و آنروز خواهی دید
که آنها را بر کدام دیوار ِ افتخار بوسیده ام !

شاید روزگاری دور
که برای سپیدی ِ گیست
از دوره گردی ژنده پوش حنا می خری
شعرم را
در کاغذ ِ مخروطی ِ پیچیده بر حنا بخوانی !


م.ی (لولی وش)

 

کاش می دیدی بانو !

تنها یک تصویر
از پنجره چشمت
کافی بود
تا مرا شاعر بخوانند
و هورا بکشند برایت در شعر !

حالا دیگر 
نه دربند می خواهم
نه درکه
دیگر آلوی هیچ یادی
خاطرم را آب نمی اندازد !
قلمرو ِ همین میز مرا بس
وقتی در آسمان ِ شیشه ای
چشم می پرانم !

نمی خواهم هیچ پرنده ای بداند
در حریر ِ آبی ِ اوج
بر پرتو ِ گیسوان ِ کدام ستاره خواهم نشست !
می ترسم چشم ِ پروازم را
چشم بزنند بانو

بگذار
تا وقتی از ماه گذر نکرده ام
نامت
در بستر ِ شعر نهان باشد
از تاریکی ناگهانی روز می ترسم
از تو چه پنهان ، دیشب
در ته مانده ی قهوه ی خوابم

نقش ِ تبانی ِ ماه با خدا می رقصید!


م.ی (لولی وش)



 

تاول های تن ِ شب را
پله ، پله ،
خزیده ام  ،
تا شانه های دی !
چه عمقی  داشت یلدا !
تا طلوع ِ تو ....

رسانده ام خود را تا  زلال ِ  پنجره  ،
دستانم ،
در بند ِ  زنبیل ِ زندگی
و درد
از حوصله ام  بالا می رود !

اما  تو هرگز دلواپس نباش  !
نیامده ام
که در ازدحام این همه پرنده ی خوشخوان
زنبیل بگذارم  !

تو تنها ،
پشت ِ پنجره ی چشمت
مشتی مهر که بپاشی
کبوتر ِ زخمی ِ دل
خود می داند
چگونه سهم ِ دانه اش را برچیند !
 

نقد شعر را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
 
METEMP

دانلود

طراحي وب